|
شیشه ی احساسمو شکوندن...
خدایا سلام محتاج محبتم دستم دراز ولی نمی دونم جلوی کی جلوی اونی که دستشو جلوم دراز کرد و وقتی خواستم دستشو بگیرم جاخالی داد!!! یا جلوی خدایی که همیشه دستم جلوش دراز بود و جوابمو نداد!!! جلوی مادری که وقتی از احساسم با اشک واسش می گفتم می گفت تو هنوز بچه ای همه ی اینا می گذره. مادرم نمی دونست که اینا داره با گذشتن عمر من میگذره عروسک گرفت تا احترامو احساس منو بگیره داد زد تا جلوی بغض منو بگیره یا جلوی خواهری که هرچقدرم جلوش بشینمو از بدجنسی ها بگم سیر نمی شم. خواهری که تنها کسی بود که در مقابل احساسو اشک نمناک دلم سکوت کرد حتی او هم با نگاهش با تبسم تلخش به من فهموند که احساسم یه حس خالیه فرقش با بقیه این بود که بقیه میشنیدنو به زبون میاوردن ولی اون میشنیدو با نگاهش می گفت... حالا نه به مادرم فکر می کنم نه به پدرو نه به خواهرم به حسی که هنوز هست ولی من بچه نیستم بزرگ شدم اما هنوز احساسمو دارم حالا دیگه حتی پدرو مادرمم سکوت میکنن... اگه دوست دارین بقییشو بشنوین نظر بدینو بهم بگین تا باقیشونو بهتون بگم
بی تو تنهام سال ها پرسيدم از خود کيستم؟ آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟ جان غمگين،تن سوزان،دل شيدا دارم آنچه شايسته عشق است مهيا دارم
فقط خودش میدونه...
نمی دونم چی بگم نمی دونم از کجا بگم ولی می دونم که باید از خدا بگم خدایی که اکبر خدایی که اعلم خدایی که از گناه بندهاش احساسه گناه میکنه خدای که خدای منه خدایی که منشا صفا و وفا و دعاست خدایی که گذشت زمان هم مهر فراموشی بر وجودم ننواخته خدایی که هنگامه تنهاییم به دور عشق و بخشش طواف میکنم خدایی که برای حفظ یادش بارها به کلبه ی گناهانم سنگ پرتاب کردم تا مبادا وصیت عشقم به خدا سر در کلبه ی گناهانم شود. چه کنم منم بنده ی حقیر دیگر از پرتاب کردن سنگ گریزانم از ترسیدن از اینکه گناه کنم و خدا را فراموش کنم هراسانم .خدایا دوستت ندارم و نمی خواهم وجودت را با هراس از گناهانم بپذیرم قلبم را روشن کن تا پرده ی سیاه گناهانم در آب مواج دریای عشقت پاک شود. خدایا ماله من باش دستانم کوچک قلبم کوچک ولی با تمامه کوچکی ام خدای بزرگ را بزرگ می دارم تو نیز مرا دریاب چرا که زاده ی آفریده ی تو زاده ی خطا زاده ی گناهست. مرا از نو متولد کن چرا که شاید بتوانم وجودت را با قلبی پاک احساس کنم!!! تو دیگر تنهایم نگذار خدایا اینو فقط خودت بخونش خدایا چه بگویم که تو خود ناظری بر راه دل و شنوایی بر ساز دل خدایا از اشک می گویم که در گذر ایام به سوی کورسوی نوری به زمین چکید از کور سوی نوری که در نیمه راه به سیاهی روز گرایید از راهی که در سیاهی شب گم گشت از شبی که ماه نه! ولی یک ستاره داشت ستاره ایی که دنباله دار بودو یک شب ز اسمان زندگی گذشت خدایا چه بگویم از چه؟ از قلبی که به سادگی یک شیشه شکست؟ از لطافت سادگی یک روح که بازیچه ی سرنوشت گشت وتن لطیفش به جمله ایی خراشید؟ از چه ؟ زندگی قمار ثانیه هااست ولی مراثانیه ها قمار کردند من عشق را اندوه را اه را همه را به ساعت دیواری خانه باخته ام واکنون تنها قلمی مانده ورقی مانده و حنجره ایی که اوج ضجر های یک جوان را بازگو است . . . . . اه یادم امد امید را نباخته ام داس سطبر سرنوشت هنوز امیدم را به قهر خود به جرگه فتوحاتش نبرده است پس حرکت خواهم کرد بر راه دگر در شبی دگر و بر اسمانی دگر وموفقیت در ان راه چشم به راه من است تا در وجودی گرم مرا در اغوش کشد و طلوع عشق شاید بر همان راه است
چرا قلبشو شکستن جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
و او رفت تا من بمانم...
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن-پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی- فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!!!!!!!
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد- صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت- ولی مادر دیگر در این دنیا نبود!!!!!! مادر گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر شد دل من جای غصه ها بی تو مادر رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست بخواب مادر برای همیشه قلبم فقط جای توست بخواب مادر رفتی و من تنها ماندم با غصه و غم ها ماندم گر که تو رتو را آزردم من ما در حلالم کن بعد از تو من بی پناهم ای که بودی تکیه گاهم خیز و بنگر اشک و آهم مادر حلالم کن...............
عجب صبری خدا دارد!
|