تبليغاتX
دلتنگ خوشبختی

دلتنگ خوشبختی

دلداده بی دل

شیشه ی احساسمو شکوندن...

خدایا سلام محتاج محبتم دستم دراز ولی نمی دونم جلوی کی جلوی اونی

که دستشو جلوم دراز کرد و وقتی خواستم دستشو بگیرم جاخالی داد!!! یا

جلوی خدایی که همیشه دستم جلوش دراز بود و جوابمو نداد!!!

جلوی مادری که وقتی از احساسم با اشک واسش می گفتم می گفت تو

هنوز بچه ای همه ی اینا می گذره. مادرم نمی دونست که اینا داره با

گذشتن عمر من میگذره یا جلوی بابایی که احساس منو با ثروتو یه

عروسک گرفت تا احترامو احساس منو بگیره داد زد تا جلوی بغض منو بگیره

یا جلوی خواهری که هرچقدرم جلوش بشینمو از بدجنسی ها بگم سیر

نمی شم. خواهری که تنها کسی بود که در مقابل احساسو اشک نمناک

دلم سکوت کرد حتی او هم با نگاهش با تبسم تلخش به من فهموند که

احساسم یه حس خالیه فرقش با بقیه این بود که بقیه میشنیدنو به زبون

میاوردن ولی اون میشنیدو با نگاهش می گفت...

حالا نه به مادرم فکر می کنم نه به پدرو نه به خواهرم به حسی که هنوز هست ولی من بچه نیستم بزرگ شدم اما هنوز احساسمو دارم حالا دیگه حتی پدرو مادرمم سکوت میکنن...

اگه دوست دارین بقییشو بشنوین نظر بدینو بهم بگین تا باقیشونو بهتون بگم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت19:59توسط نرگس دلتنگ | |

 

 بی تو تنهام

سال ها پرسيدم از خود کيستم؟           آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟
ديدمش امروز و دانستم کنون                او به جز من ، من به جز او نيستم

                                          

جان غمگين،تن سوزان،دل شيدا دارم              آنچه شايسته عشق است مهيا دارم
سوزدل،خون جگر،آتش غم،درد فراق                چه بلاها که زعشقت من تنها دارم

                                                    

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت19:27توسط نرگس دلتنگ | |

فقط خودش میدونه...

نمی دونم چی بگم نمی دونم از کجا بگم ولی می دونم که باید از خدا بگم

خدایی که اکبر خدایی که اعلم خدایی که از گناه بندهاش احساسه گناه

میکنه خدای که خدای منه خدایی که منشا صفا و وفا و دعاست خدایی که

گذشت زمان هم مهر فراموشی بر وجودم ننواخته خدایی که هنگامه تنهاییم

به دور عشق و بخشش طواف میکنم خدایی که برای حفظ یادش بارها به

کلبه ی گناهانم سنگ پرتاب کردم تا مبادا وصیت عشقم به خدا سر در کلبه

ی گناهانم شود. چه کنم منم بنده ی حقیر دیگر از پرتاب کردن سنگ گریزانم

از ترسیدن از اینکه گناه کنم و خدا را فراموش کنم هراسانم .خدایا دوستت

ندارم و نمی خواهم وجودت را با هراس از گناهانم بپذیرم قلبم را روشن کن

تا پرده ی سیاه گناهانم در آب مواج دریای عشقت پاک شود. خدایا ماله من

باش دستانم کوچک قلبم کوچک ولی با تمامه کوچکی ام خدای بزرگ را

بزرگ می دارم تو نیز مرا دریاب چرا که زاده ی آفریده ی تو زاده ی خطا زاده

ی گناهست. مرا از نو متولد کن چرا که شاید بتوانم وجودت را با قلبی پاک

احساس کنم!!!                    تو دیگر تنهایم نگذار

 

خدایا اینو فقط خودت بخونش

خدای اکنون برایت می نویسم ازاز پس دیوار خاک به ان سوی دیوار وجود

خدایا چه بگویم که تو خود ناظری بر راه دل و شنوایی بر ساز دل

خدایا از اشک می گویم که در گذر ایام به سوی کورسوی نوری به زمین چکید

از کور سوی نوری که در نیمه راه به سیاهی روز گرایید

از راهی که در سیاهی شب گم گشت

از شبی که ماه نه! ولی یک ستاره داشت

ستاره ایی که دنباله دار بودو یک شب ز اسمان زندگی گذشت

خدایا چه بگویم از چه؟

از قلبی که به سادگی یک شیشه شکست؟

از لطافت سادگی یک روح که بازیچه ی سرنوشت گشت وتن لطیفش به جمله ایی خراشید؟

از چه ؟

زندگی قمار ثانیه هااست ولی مراثانیه ها قمار کردند

من عشق را اندوه را اه را همه را به ساعت دیواری خانه باخته ام

واکنون تنها قلمی مانده ورقی مانده و حنجره ایی که اوج ضجر های یک جوان را بازگو است

.

.

.

.

.

اه یادم امد امید را نباخته ام

داس سطبر سرنوشت هنوز امیدم را به قهر خود به جرگه فتوحاتش نبرده است

پس حرکت خواهم کرد

بر راه دگر در شبی دگر و بر اسمانی دگر

وموفقیت در ان راه چشم به راه من است

تا در وجودی گرم مرا در اغوش کشد

و طلوع عشق شاید بر همان راه است

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت9:52توسط نرگس دلتنگ | |

 

چرا قلبشو شکستن

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت12:16توسط نرگس دلتنگ | |

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت9:55توسط نرگس دلتنگ | |

 
ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت9:51توسط نرگس دلتنگ | |

و او رفت تا من بمانم...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت20:52توسط نرگس دلتنگ | |

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن-پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی- فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!!!!!!!

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد- صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت- ولی مادر دیگر در این دنیا نبود!!!!!!

 مادر

گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر

شد دل من جای غصه ها بی تو مادر

رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست

بخواب مادر

برای همیشه قلبم فقط جای توست

بخواب مادر

رفتی و من تنها ماندم

با غصه و غم ها ماندم

گر که تو رتو را آزردم من

ما در حلالم کن

بعد از تو من بی پناهم

ای که بودی تکیه گاهم

خیز و بنگر اشک و آهم

مادر حلالم کن...............

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت19:16توسط نرگس دلتنگ | |

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت11:2توسط نرگس دلتنگ | |